آخرین خبر/ در روزگاران قدیم، مرد ثروتمند و خیری زندگی می کرد که همیشه دربِ خانه اش را برای فقرای شهر باز می گذاشت. این مرد نیکوکار هر روز ظهر در خانه دیگ بزرگی پلو و خورش می پخت و به فقرا می داد. مردم بینوا و گرسنه هم گاهاً از مسافت های دور و نزدیک می آمدند تا از غذایی که او می داد، بخورند. آشپز باشی او کف گیر به دست برای مردم غذا می کشید و توی ظرف آنها می ریخت.
بیشتر وقت ها غذایی که پخته بود، بیشتر از نیاز کسانی بود که در صف انتظار غذا بودند. اما بعضی از روزها هم جمعیت گرسنه های شهر آنقدر زیاد بود که آشپزباشی تا آخرین دانه ی پلو را هم با کف گیرش از توی دیگ بیرون می آورد و به آنها می داد.
در چنین لحظه ای صدای گوشخراش و ناامیدکننده برخورد کف گیر به ته دیگ بلند می شد و کسانی که غذا نگرفته بودند، می فهمیدند که غذا تمام شده و نباید منتظر بمانند، به همین خاطر با شکمی گرسنه به خانه برمی گشتند.
به هر حال این داستان همه روزه جلوی خانه مرد ثرتمند اتفاق می افتاد و کسانی که در صف منتظر بوند تا غذا بگیرند، معمولاً از کسانی که به غذا رسیده بودند، می پرسیدند: «غذا هست؟ فکر می کنی به ما هم برسد یا خیر؟» جوابی هم که می شنیدند اغلب این بود که هنوز گف گیرش به ته دیگ نخورده؛ یعنی هنوز غذا هست و می توانی امیدوارانه در صف منتظر بمانی.
مرد ثروتمند و نیکوکار از این که خانه اش پناهگاه مردم بینوا و بیچاره شده، خوشحال بود و خدا را شکر می کرد؛ اما پسر این مرد ثروتمند، علاقه ای به این کار پدرش نداشت و خیلی دوست داشت پدرش را از این کارها منصرف کند.
خلاصه روزهای زیادی سپری شد تا این که مرد خیر تصمیم گرفت سفر حج برود. در آن روزگار رفتن و برگشتن به مکه چندین ماه طول می کشید. به همین خاطر تمام مال و ثروتش را به تنها پسرش سپرد و پیچ و خم کارها را برایش تعریف کرد. در میان حرف هایش به پسرش گفت: «مبادا که من بروم و تو از غذا دادن به فقرا دست برداری؟!، تو باید مثل من هر روز یک دیگ پلو و خورش آماده کنی تا تهی دستان به خانه بیایند و غذا بگیرند و دعایمان بکنند.»

بعد از چند روز که مرد ثروتمند راهی سفر حج شد، پسرش همه ی کارها را به خوبی انجام داد؛ اما اصلاً علاقه ای نداشت مثل پدرش به فقرا غذا بدهد. اما به خاطر این که سفارش پدرش را نادیده نگرفته باشد، به بازار رفت و دیگ کوچکی خرید و به آشپز باشی گفت: «از این به بعد توی این دیگ برای فقرا غذا بپز». سر دیگ کوچک حجم زیادی نداشت. تعداد کمی که غذا می گرفتند، صدای برخورد کف گیر به ته دیگ شنیده می شد و سر گرسنه ها بی کلاه می ماند، و باید با شکمی گرسنه صف را ترک می کردند.
بنابراین یواش یواش در شهر این خبر پخش شد که کف گیر پسر حاجی، خیلی زود به ته دیگ می خورد. روزها و هفته ها پشت سر هم آمدند و رفتند. دیگر خانه ی مرد ثروتمند، خانه ی امید گرسنه ها نبود تا این که خبر رسید حاجی از سفر حج بر می گردد. مرد ثروتمند از سفر برگشت و فهمید که پسرش چه دسته کلی به آب داده. او خیلی ناراحت شد. دستور داد که از آن به بعد توی دو تا دیگ بزرگ غذا بپزند و به فقرا بدهند.
تهی دستان شهر از این خبر خوشحال شدند. آنها وقتی به یکدیگر می رسیدند. می گفتند: «دیگر صدای کف گیر به ته دیگ حاجی را کسی نمی شنود.»

 کاربرد ضرب المثل 
از آن روزگار به بعد، به کسی که آهی در بساط نداشته باشد یا هر چه داشته، از دست داده باشد، می گویند: «کف گیرش به ته دیگ خورده.»

به پیج اینستاگرامی «آخرین خبر» بپیوندید
instagram.com/akharinkhabar